خرید بک لینک
 بار دیگر پدر می خواست به سراغ اهل دنیا برود .پدر گفت : برخی از مردم حاجاتی از خدا دارند که ما شهدا را واسطه قرار می دهند .ما وظیفه ی خود می دانیم که به اذن الهی از مشکلات برخی از آن ها گره گشایی کنیم .پدر خداحافظی کرد و رفت.نکته ی جالبی بود که از کتاب ( با بابا ) توجه منو جلب کردخب میدونستم که شهدا گره گشایی میکنن ولی این قدر به درکش نرسیده بودم شهید حاج محمد طاهری این کتاب خاطراتی هست از فرزند شهید حاج محمد طاهری که تصادف میکنه و به کما میره تو این مدت ۲۰ روز مهمان پدرش در بهشت میشه فرصت کردم نکات جالب زیادی داره این کتاب سعی میکنم بیارم اینجا

برچسب: نویسنده: کیانوش نصیری تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:29

به چشم بر هم زدنی از محیط باغ بهشتی خودمان خارج شدیم ما وارد باغ بسیار بزرگ و زیباتری شدیم که از انچه دیده بودم بسیار با شکوه تر و زیباتر بود.جماعتی نشسته بودند من و پدر در کنار آن ها قرار گرفتیم در مقابل ما حضرت رسول اکرم (ص) قرار داشت زیبا  و نورانی سنی حدود بیست و پنج تا سی سال داشتند.پیامبر مشغول صحبت شد و من و دیگران سراپا گوش بودیم احساس میکردیم تمام حقایق هستی از سوی پیامبر به ما منتقل می شد به تعبیر دنیایی هیچکس پلک نمی زد همه محو جمال بی مثال پیامبر بودند حتی حضرت یوسفخوش به سعادتشون هیچ لذتی در بهشت بالاتر از این نیست که انسان در محضر پیامبر باشد خیلی جالب و شیرین بود این مبحث کتاب حتی صحبتهای پیامبر رو در این کتاب اوردن که چه سخنرانی داشتند ولی چون زیاد هست نمیتونم بیارم اینجا خیلی خیلی شیرین بود خدا قسمت ما هم بکنه

برچسب: نویسنده: کیانوش نصیری تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:29

صفحه بندی